Image: 

مقصود فراستخواه*

گزارشی از سخنراني آقاي مقصود فراستخواه است به مناسبت روز معلم در ارديبهشت سال 1384 در محل مؤسسۀ پژوهش و برنامه ريزي آموزش عالي

از برنامه سوم احساس نياز شديدي در سياست¬گذاري جامعه به استقبال از اقتصاد بازار براي حل مشکلات اقتصادي و توسعه اقتصادي به وجود آمد. بخش عمدۀ اين مشکلات ناشي از اقتصاد دولتي بعد از انقلاب و چپ زدگي و ايدئولوژي زدگي هايي بود که وجود داشت. اين عوامل سبب شده بود که گفتمان دولت نتواند پاسخگوي مشکلات جامعه باشد. در نتيجه مديران جامعه براي حل آن مشکلات از گفتمان دولت به گفتمان بازار روي آوردند. اما متأسفانه ما اغلب با يک نوع عدم تعادل در جابجايي گفتمان ها مواجهيم. مشکل ما در مقايسه با بعضي از کشورهاي پيشرفته نيز در اين است که آنها به صورت موزون، متعادل و چند جانبه گفتمان ها و مدل ها را دنبال مي کنند، در حالي که ما ميان اقتصاد دولتي يا اقتصاد بازار تعادل ايجاد نمي کنيم. گرايش سراسيمه به اقتصاد بازار، يکباره به آموزش عالي کشور نيز تسري يافت.

مديران براي حل اين مشکلات تصميم گرفتند که ايده بايد تبديل به محصول شود و دانشگاه پاسخگوي تقاضاي بازار باشد و به توليد کالا¬ها و ارائه خدمات علمي مطابق قواعد بازاري روي آورد. اين طرز نگاه اقتصادي به دانشگاه واکنشي نسبت به نگاه مفرط فرهنگي – سياسي به دانشگاهها بود. از زمان انقلاب فرهنگي دانشگاه به عنوان يک نهاد فرهنگي با هدف جامعه پذيري سياسي تلقي شد و به دليل سياستگذاري متمرکز در آموزش عالي، امکان تعيين محتواي فرهنگ از طريق دولت و به صورت ايدئولوژيک نيز در آن به وجود آمد. يعني اين اختيار در سيستم متمرکز آموزش عالي وجود داشت که دانشجويان را به صورت دلخواه تغيير دهند. در واکنش به اين گرايش مفرط فرهنگي اکنون يک گرايش مفرط ديگري به وجود آمده که در آموزش عالي، يکباره فرهنگ به دست فراموشي سپرده مي¬شود. و به دليل نگاه مفرط اقتصادي به دانشگاهها، نقش عمومي آنها در نقد و روشنگري فرهنگي و اجتماعي در معرض فراموشي است. متأسفانه روند جابجايي هاي گفتماني و پارادايمي ناموزون و متعادل در جامعه همچنان وجود دارد.
حضرت علي (ع) فرمودند: جاهل را نديدم مگر افراط کننده و تفريط کننده چون ذخيرۀ دانش در جامعۀ ما بسيار پايين است در نتيجه ما نيز از يک افراط به يک تفريط در نوسان هستيم. گفتمان دولت، گفتمان بازار و گفتمان جامعۀ مدني، برهم افزايي ندارند و ما نمي توانيم ميان اينها سنتز مطلوب و متعادلي ايجاد کنيم.

دانشگاه به معناي خاص کلمه قابل تقليل به يک بنگاه و يک شرکت نيست، زيرا دانشگاه ابعاد غير انتفاعي و غير بازاري و ويژگي-هاي اجتماعي فرهنگي خاصي دارد. پاسخگويي دانشگاه صرفاً پاسخگويي به بازار و تقاضاي بازار نيست، بلکه مسئوليت اجتماعي پاسخگويي به مسائل فرهنگي جامعه را نيز دارد. دانشگاه نهادي است که از منابع عمومي، کمکهاي خصوصي داوطلبانه، اوقاف و هدايا استفاده ميکند و انتظار مي رود که دانشگاه پاسخگوي مسائل عمومي جامعه باشد و کارکردهاي آن از محدودۀ قواعد بازار و بخش خصوصي فراتر است. در فلسفۀ آموزشي عالي اين پرسش به ميان مي آيد که آيا مفهوم و فلسفه وجودي دانشگاه صرفاً تربيت نيروي انساني متخصص است؟

انقلاب اول آکادميک در قرن 19 و 20 به شکل گيري دانشگاه هاي پژوهشي انجاميد و انقلاب دوم آکادميک نيز در اواخر قرن بيستم به صورت مفهوم دانشگاه کارآفرين شکل گرفت. با وجود اين، دانشگاه، همچنان نهادي اجتماعي و فرهنگي نيز هست و کارآفريني اقتصادي و خدمات پژوهشي تخصصي و تربيت نيروي متخصص، رسالت هاي روشنفکري و روشنگري را نيز با خود حمل مي کند. در پشت دانشگاه انتظاراتي اومانيستي بر اساس تفکر مدرن وجود دارد که آن در واقع پرورش شهروند است. از دانشگاه انتظار مي رود که با همان انتظارات اومانيستي مدرن، انساني مدرن مبتني بر تفکر مدرن، و رفتارهاي مدرن تربيت کند.

دانشگاهيان به عنوان گروه مرجع جديد در مقابل گروه هاي مرجع قديم، در دنياي جديد مسئوليت اجتماعي و فرهنگي دارند که پاسخگوي مشکلات جامعه بشوند. بويژه نظر به مشکلات مختلفي که در وضعيت آنوميک جوامع ما وجود دارد، لازم است گروه¬هاي مرجع مدرني به صورت کارآمد و متناسب با نيازها، پاسخگوي نسل جوان باشند. دانشگاه مسئوليت نقد اجتماعي را برعهده دارد. دانشمندان، راهنمايان و فرمانروايان مديران اند. حتي افرادي همچون بارنت که کارکرد دانشگاه را از جنبۀ تجاري آن بررسي کرده است نيز معتقد است که کسب و کار دانشگاه يک کسب و کار عادي نيست بلکه يک کسب و کار انتقادي است. هر چند مسائلي از قبيل کارآفريني، تقاضاگرايي ، تنوع منابع مالي ، فعاليت تخصصي و ايجاد درآمد نيز در دانشگاه مطرح است، اما در واقع دانشگاه همچنان ويژگي هاي غير انتفاعي، فرهنگي، اجتماعي و رسالت پرورش شهروند را نيز با خود دارد. معمولاً در جامعۀ ما اين عوامل به صورت يکسويه نگريسته مي¬شوند، در حالي که در غرب اين ديدگاه ها معمولاً با حالت تلفيق و ادغام افقها پيش مي روند.

دانشگاه در ديدگاه يونسکويي همانطور که در بيانيه 1998 يونسکو و در بيانيه جهاني آموزش عالي هم آمده علاوه بر تربيت نيروي متخصص بايد به تربيت شهروند مسئول و مشارکت جو بپردازد و علاوه بر کارکردهاي تخصصي بايد به کارکردهاي عمومي از قبيل آماده ساختن نسل جوان دانشجويان براي زيستن در جامعه، براي ساختن جامعه، براي ايفاي نقش¬هاي شهروندي، و غيره نيز اهميت دهند. در واقع اگر يادگيري چگونه بودن، با ديگران بودن، با ديگران زيستن، صلح دوستي ، مشارکت اجتماعي ، احساس مسئوليت، ايفاي نقش¬هاي شهروندي، دغدغه دموکراسي، دغدغه مسالمت و تساهل ، دغدغه پيشرفت و توسعه جامعه درميان مردم نباشد، آيا زير پاي کل فرايند توسعه و حتي زير پاي فعاليت مولد بازاري در جامعه ما خالي نمي شود؟

اينجاست که اهميت بحث آموزش¬هاي عمومي و اجتماعي دانشگاهي آشکار مي¬شود. که در ادبيات آموزش عالي به آن Liheral Ed. و General Ed. گفته مي¬شود وظيفه دانشگاه صرفاً تربيت يک انسان متخصص نيست، بلکه وظيفۀ دانشگاه پرورش شهروند است. انسان¬ها علاوه بر تخصص بايد ياد بگيرند که چگونه نقش شهروندي خود را نيز به نحو مطلوبي ايفا کنند.

شوراي اروپا سال 2005 را به عنوان سال « شهروندي از طريق آموزش» اعلام کرد؛ اروپايي که 800 سال سابقه فرآيند¬هاي شهر نشيني به مفهوم جديد کلمه را دارد و از قرن دوازدهم شهرهاي جديد آن در پي يک فرايند شهرنشيني به اروپاي مدرن تبديل شدند.

همچنان احساس مي¬کند که بايد به پرورش شهروند مدرن اهميت دهند. اين شورا معتقد است مفهوم شهروندي فقط شرکت در انتخابات نيست، بلکه شهروند بايد مسئوليت¬ها و فرهنگ و رفتارهاي روزمره را ياد بگيرد که اين هدف جز با آموزش قابل دنبال کردن نيست. اگر آموزش يک سرمايه است پس اروپاي دموکراتيک آينده، موکول آموزش است. اروپايي که بسياري از فرايندهاي دموکراسي را طي کرده، هم اکنون به اين نتيجه رسيده که آموزش را بايد به عنوان يک سرمايه تلقي کند. اين در حالي است که در جامعه ما، گرايش سراسيمه و مفرط به کسب درآمد در دانشگاه آن را از رسالت¬هاي اجتماعي و فرهنگي و نيز از رسالت¬هاي عمومي آموزشي و ترويجي و روشنگري غافل مي¬دارد. خوشبختانه در جامعه ما احساس نياز به يادگيري، به صورت بالقوه وجود داشته است و به آموزش-هاي عمومي، اهميت داده مي¬شد. به عقيدۀ بنده شايد تصادفي نيست که از ميان بسياري از افراد برجسته، مطهري و شريعتي به عنوان معلم نام گرفتند. به نظر مي¬رسد که آنان در آموزش¬هاي عمومي جامعه نقش مؤثري داشته¬اند. اما البته نه صرفاً در دانشگاه و با تعليم آموزش¬هاي تخصصي، بلکه در کل جامعه و براي عموم مردم.

با تغيير عنوان وزارت به وزارت علوم، تحقيقات و فناوري، نبايد کارکردهاي آموزشي دانشگاه¬ها يکباره به فراموشي سپرده بشود.
اکنون ما به درستي مي¬گوييم که آموزش دانشگاهي بايد پژوهش محور باشد اما اينجانب اضافه مي¬کنم که پژوهش هم بايد همراه با آموزش بشود. اگر معلم¬ها درگير آموزش نشوند و با دانشجويان در تعال نباشند، مشکلات دانشجويان و نيز مسائل عيني جامعه را متوجه نمي¬شوند. برنامه¬هاي پژوهشي اغلب از طريق فرآيندهاي يادگيري و ياددهي شکل مي¬گيرد. مطهري چون با مردم، دانشجويان و نسل جوان صحبت مي¬کرد و با آنها کلاس تشکيل مي¬داد، به نيازهاي آنان پي برد. و درباره¬اش تحقيق مي¬کرد براي مثال ايشان در مسئله حجاب متذکر شدند که در روح اسلام اين همه محدوديتي که به نام حجاب براي زنان مسلمان در زندگي روزمره بوجود آورده¬ايم، وجود ندارد. ايشان همچنين مسئله عقل گرايي را نيز مطرح کردند و گفتند همانطور که مخالفت با اصل مسلم ديني گناه است، مخالفت با اصل مسلم عقلي نيز گناه است . همچنين ايشان گفتند ممکن است کسي مسلم شرعي نباشد، ولي مسلم فطري باشد و هر کسي که به يک حقيقت متعالي دلبستگي دارد هر چند رسماً مسلمان نباشد، از نوعي روح اسلام و تسليم به حق، برخوردار هستند. وي گفت اگر کسي در زبان خدا را انکار کند، ملحد نيست، زيرا ممکن است در زبان چيزي را انکار کند که آن چيز اصلاً خدا نباشد و منظورش اين است که خدا نبايد اين چنين باشد و خدا را برتر از وصف و ذهن خود و برتر از اوصاف رسمي مي¬داند. وي سخنان بسياري در دفاع از دموکراسي و حتي ليبراليزم، و آزادي بسيار ايراد کرد و اظهار داشت که حتي خانواده¬ها نيز نمي¬توانند فرزندانشان را به دينداري مجبور کنند. بيان اين مطلب از زبان يک روحاني و فردي که تعهدات خاصي نسبت به مسائل ديني دارد، بسيار ستودني است.
در کتابي صراحتاً مي¬گويد که بايد در دانشگاه¬هاي ايراني مارکسيسم تدريس شود و آن هم نه فقط توسط يک مسلمان بلکه توسط يک مارکسيست متفکر.

بار ديگر به بحث اصلي برمي¬گردم که دنياي علم و يادگيري، قابل تقليل به فعاليت بازاري نيست. دورکيم معتقد است که علم يک سبک زندگي است و کسي که با علم سر و کار دارد، يک سبک زندگي و فرهنگ خاصي براي خود دارد. وي مي¬گويد که فرهنگ حرفه¬اي دانشگاهيان ، پرسشگري و حقيقت¬جويي است و همانطور که در دين هدف همه انسان¬ها خداست در علم نيز همۀ هدف¬ها، نيل به صدق و حقيقت و رسيدن به آن است . و همۀ دانشگاهيان به يک معنا زائران حقيقت¬اند. کسي که در دانشگاه فعاليت مي¬کند در تمناي صدق و حقيقت است . بالاترين درجه دانشگاه PHD است. Doctor يعني معلم دانشمند، عالم، حکيم، فرزانه. سقراط با تواضع معرفت شناختي گفت که من سوفيست يعني دانشمند نيستم بلکه فيلسوف يعني دوستدار دانش هتسم. سقراط گفت که ما دانشمند نيستيم و بسيار از چيزها را نمي¬دانيم و لي دوستدار دانايي و دانستن هستيم و در نتيجه فيلسوف هستيم يعني دوستدار دانايي هستيم. بنابراين دانشگاهيان نيز صرفاً يک متخصص نيستند بلکه دوستدار حقيقت و دانايي هستند Philosophy نيز به معناي دوستداري دانش است.

وظيفه دانشگاه¬ها صرفاً تربيت نيروهاي متخصص در حيطه تخصصي و تکنيکي خودشان نيست، بلکه جستجوي حقيقت، دفاع از حقيقت، کمک به يادگيري صلاحيت¬هاي زيستن، توانايي¬ها و مهارت¬هاي کيفيت زندگي، مهارت¬هاي شهروندي، مهارت¬هاي زندگي با ديگران، تساهل، صلح دوستي، زندگي با مخالفان و احساس مسئوليت اجتماعي رعايت کردن حقوق ديگران و ... نيز از وظايف دانشگاه محسوب مي¬شوند.

مرتون بحث کرده است که پشت دانشگاه و فعاليت¬هاي علم و آموزش و يادگيري و ياددهي، ارزش¬ها و اخلاقيات و هنجارهايي چون جهان-گرايي وجود دارد. فعاليت علمي بايد فارغ از موقعيت¬هاي شخصي، قومي، طبقاتي، نژادي و منزلتي باشد. علم مرز و قوميت و مليت ندارد. بايد با نگاهي جهاني به علم نگاه کرد و اين يک فرهنگ است که در پشت علم وجود دارد. از ديگر هنجارهاي علم، اشتراک گرايي است. علم محصول مشترک بين الاذهاني است و متعلق به يک فرد خاص نيست علم در مالکيت مشاع و مشترک تاريخي و اجتماعي است. افراد زيادي به نحوي با يک همراهي جمعي و بين ذهني، علم را شکل دادند. عدم جانبداري از ديگر اخلاقيات علمي است. کسي که در زمينه علمي فعاليت مي¬کند بايد بي¬طرف باشد و آزادانه عقايدش را بيان کند. دانشگاه نبايد صرفاً در خدمت اقتصاد، دين و سياست باشد بلکه دانشگاه بايد وفادار به حقيقت و صدف باشد. بايد در دانشگاه، استقلال و آزادي علمي کافي وجود داشته باشد تا بتواند همچنان دنبال حق و حقيقت برود.

شکاکيت سازمان يافته يکي ديگر از هنجار¬هاي علم است يعني دانشمند بايد آزاد باشد که خطاکند. هر کسي که وارد حرفه دانشگاهي مي-شود بايد بپذيرد که کار علمي يعني شک در هر مسئله و ررسي مجدد آن مسئله. لازم است در عين دلبستگي به همه سنت¬ها و سلسه مراتب علمي، شکاکيت علمي نيز به رسميت شناخته شود و پويايي فعاليت¬هاي علمي حفظ شود. بورديو کتابي دارد به نام « انسان دانشگاهي» که در آن مي¬گويد يک انسان دانشگاهي، داراي فرهنگ و سبک زندگي خاصي است. يک انسان دانشگاهي؛ عادات، مشي¬ها و آداب خاص خود را دارد. کالينز مي¬گويد در علم و در دانشگاه، نوعي شعائر و تعاملات آئيني وجود دارد. مراجعه به استاد و تامل با وي ويژگي¬هاي آئيني دارد. نوعي مرجعيت اخلاقي و معرفتي در دانشگاه محترم شمرده مي¬شود. منزلت استاد از جملۀ اين آيين-هاست. اين آئين¬ها باعث توسعه دانشگاه¬هاي بزرگ دنيا و موفقيت آنها شد. زماني که دانشجو در حلقه¬هاي شعائري تعاملي علم شرکت مي¬کند سرشار از انرژي مي¬شود و خود را وقف علم مي¬کند و براي بهبود جامعه تلاش مي¬کند. يادگيري و آموزش دانشگاهي بايد مشارکتي باشد. دانش پنهان استادان در فرايند¬هاي گفتگو و از طريق حيات دانشجويي و دانشگاهي به دانشجو انتفال مي¬يابد. آموزش فرايندي است که توسط آن منش¬¬ها، هنجارها و دانش نهفته انتقال پيدا مي¬کند و پژوهش¬گران شکل مي¬گيرند. همان طور که آموزش عالي بايد مبتني بر پژوهش باشد، پژوهش نيز به نحوي مرهون فرايند¬هاي آموزشي است.

هابرماس مي¬گويد علائق شناختي انسان سه عرصه دارد: 1- سطح فني (تکنيکي)، 2- سطح ارتباطي و 3- سطح انتقادي. وي مطرح مي¬کند که در اين ارتباطات و تعاملات است که معلمان نه تنها تکنيک و اطلاعات را به دانشجويان انتقال مي¬دهند، بلکه در اين ارتباطات، نگاه انتفادي و معنا نيز مبادله مي¬شود. در ماده 99 برنامه سوم و چهارم ب ضروريت¬هايي از قبيل تصميم سازي¬هايي در مورد توجه به فن¬آوري، توجه به تجاري شدن دانش، توجه به کالايي شدن دانش، توجه به قواعد بنگاه¬داري، توجه به کارآفريني و توجه به صنعت دانش تأکيد شده است. اينها کاملاً درست و لازم است اما به شرطي که رسالت¬هاي عمومي دانشگاه¬ها که بايد با استقلال دانشگاهي و آزادي علمي دنبال کنند فراموش نشود. دانشگاه¬ها قبل از هر چيز مسئووليت آموزش (جامعه را به معناي عمومي کلمه) بر عهده دارند، آنها وظيفه دارند آموزش عمومي را از ابتذال موجود برهانند و به اصلاح دروس عمومي بپردازند و يک سري از آموزش¬هاي خسته کننده را حذف کنند و آموزشي را جايگزين آن بکنند که دانشجويان، مشتاقانه داوطلب آن بشوند. دانشگاه¬ها امانت دار حقيقت، خوبي و زيبايي هستند. دانشگاه¬ها تکيه گاه رواني و روحي جامعه هستند و صرفاً نبايد به پژوهش و فناوري در چارچوب اقتصادي تقليل پيدا بکنند. بايد فرايندهاي آموزشي و پژوهشي به صورت موزون و متعادل پيش بروند. رشد کمي دانشگاه و رشد کمي آموزش¬عالي بايد با تأکيد بر کيفيت حيات دانشگاهي دنبال شود. ساختن ساختمان¬هاي عمودي کوچک به عنوان دانشگاه بدون پرديس¬هاي کيفي، بدون نمادهاي زيبايي و نمادهاي علمي به هيچ وجه درست نيست. دانشگاه¬ها به تعامل¬ها و ارتباط¬هاي چهره به چهره و فعاليت¬هاي فوق برنامۀ دانشگاي نياز دارند. دانشجويان نبايد فقط براي گرفتن مدرک به دانشگاه بروند، آنها براي کسب هويت جديد و مشارکت تازه اجتماعي وارد دانشگاه مي-شوند. دانشگاه بايد يک محکمۀ اخلاقي و زندگي مسالمت¬آميز با مخالفان و احساس مسئووليت نسبت به جامعه، فقر و بيماري و آلودگي و محدوديت باشد. اينها صرفاً با تخصص ايجاد نمي¬شود.

البته صرفاً با آموزش نمي¬توان اخلاق شهروندي ايجاد کرد. آموزش علت تامه نيست. ولي يکي از علل و عوامل توسعه اخلاقي شهروندي، يادگيري است و دانشگاه¬ها در اين خصوص وظايفي بر عهده دراند. زيرا دانشگاه¬ها، بستري براي باز توليد معنا هستند .

دولت نبايد متولي اخلاق بشود و به جامعه درس اخلاق بدهد و معلم اخلاق باشد. دولت بايد به افراد جامعه، خدماتي را ارائه کند اما اين نهاد¬هاي غير انتفاعي و غير دولتي، و مدني هستند که در مورد اخلاق اجتماعي بايد به فعاليت بپردازند و در توسعۀ در رفتارهاي صحيح اجتماعي، تغيير فرهنگ و اخلاقيات و رفتار شناسي تأثير بگذارند. دانشگاه و آموزش¬هاي دانشگاهي در اين راستا جايگاه مهمي دارند. خواندن کتاب باعث ايجاد الگوها و تصوير ذهني از جهان، طبيعت و انسان¬ها مي¬شود و در نتيجه واکنش انسان نسبت به طبيعت و هستي و انسان¬ها را تغيير مي¬دهد. پس مي¬توان گفت که با آموزش¬هاي عمومي مي¬توان به توسعه اخلاقيات کمک کرد.

زندگي دانشگاهي و تعاملات دانشجويان ومتفکران در دانشگاه و ارتباطات چهره به چهره به توسعۀ فرهنگ نوين زندگي شهروندي کمک مي¬کند. آموزش عالي مجازي جايگزين تامي براي ارتباط¬هاي حضوري در دانشگاه نيست، بلکه يک مکمل است و در واقع تنوعي است که در آموزش عالي بايد به وجود بيايد بخشي از اجتماعي شدن در خانواده است، بخشي از آن در آموزش و پرورش و بخي ديگر در دانشگاه.

دانشگاه نهادي ثانوي براي اجتماععي شدن علم و دانش و دانايي است. مشکل جامعۀ ما اين است که دانشگاه در درون دولت به وجود آمده است و حقيقتاً ما دانشگاه را از خارج خريده¬ايم. در حقيقت فلسفه دانشگاه و آموزش عالي براي ما دروني نشده است. در غرب مدرسه¬هاي سنتي توسعه پيدا کردند و از 800 سال پيش تبديل به آکسفورد و کمبريج شدند. البته آنها با تمام کشورهاي دنيا تعامل داشتند و حتي ايران نيز يکي از کشورهايي بوده که در غرب تأثير بسزاي گذاشته است. تجربه¬هاي جديد بايد در متن سنت-ها صورت بگيرد و توسعه از طريق نقد سازندۀ آنها پيش برود. و پيوندي بين گذشته و آينده ايجاد شود. و از طريق تداوم جدالي گذشته، آينده به وجود بيايد. ما بايد با احساس هويت و همچنين احساس تعلق در آب، خاک، فرهنگ، تاريخ و تمدن کشورمان، به آينده و تجربه¬هاي جديد داشته باشيم و تحول پيدا کنيم. غربي¬ها گذشته خود را نفي نکردند و آن را ويران نساختند، بلکه گذشته خود را نقد و بازسازي کردند و توسعه دادند؛ و دانشگاه¬ها از جمله نهاد¬هاي عمومي و اجتماعي و فرهنگي و مدني هستند که مي-توانند در گذار از سنت به تجدد و در نقد و روشنگري اجتماعي و فرهنگي و گذار توسعه و دمکراسي به جامعه مدد برسانند.

*عضو هيأت علمي موسسه پژوهش و برنامه ريزي آموزش عالي
ماخذ: نامه آموزش عالی،شماره 17،بهمن 1384